شما هنوز عضو سايت كوچولو نيستيد  - براي استفاده از كليه امکانات كوچولو، بايد عضو شويد و با نام كاربري خود وارد انجمن شويد
 براي عضويت سريع در كوچولو  اينجا  کليک کنيد



بستن

www.kocholo.org سايت كوچولو
كوچولو : بزرگترين سايت و فروم عاشقانه - تفريحي ايرانيان
 عكس - والپيير - كارت پستال - شعر - داستان - اس ام اس و جك - آهنگ - فيلم - بازي خوانندگان - بازيگران - اخبار - هنر - بحث
بخشهای انجمن
بخشهای سایت
    هر چيزي كوچولو باشه، قشنگه!!!   *****    براي رفتن به بخشهاي مختلف سايت و فروم، از منوي كشويي زير استفاده نماييد      *****       مهم:  به علت آپديت روزانه سايت و فروم ، هر روز به فروم كوچولو و آرشيو اخبار سايت سر بزنيد
سبز نارنجي خاكستري

كوچولو :: بزرگترين سايت عكس :: شعر :: مطالب عاشقانه و تفريحي و سرگرمي ايران: تالار گفتگو

سايت كوچولو :: بخش شاعران نو پرداز :: شاعران معاصر ؛業 م.اخوان ثالث 業
 سوالات رايج *   جستجو *    ليست كوچولوها *   گروههاي كاربري *    ويرايش مشخصات *   ورود به كوچولو و كنترل پيغامهاي شخصي   ورود به كوچولو
شاعران معاصر ؛業 م.اخوان ثالث 業
رفتن به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدي
 
ارسال موضوع جديد   اين مطلب توسط مدير قفل شده است . شما مجاز به ويرايش آن و يا ارسال جوابيه نمي باشيد . ارسال تشکر     صفحه اول سايت كوچولو -> اشعار -> شاعران نو پرداز
 
نويسنده پيغام

rezaaa
كوچولووو فعال هميشگي
كوچولووو فعال هميشگي

وضعيت: آفلاين
6 تير ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 7262
امتياز: 6514
تشکر کرده: 681
تشکر شده 3031 بار در 1166 پست

محل سكونت: طهرون

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 1 مرداد ماه ، 1387 13:35:22    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

وااااااااااااااااااااااااي :lol:

الهي !!!!! :oops:

آخه من چه كنم با اينهمه چوب كاري هانيه جونم ؟؟؟ :P :!: :oops:

دستت درد نكنه فدات شم ٬ بخودآ شرمندم كردي نازنينم.

كسي از اين ببعد شعر بي نام و نشون بذاره ٬ سر و كارش با منه :twisted: :evil:

بازم ممنونتم مهربون :!:

_________________
[FONT=Arial:d85f7c13e0]مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 1 مرداد ماه ، 1387 17:40:59    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

میراث

از کتاب : آخر شاهنامه

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم ایا کسی را می شناسم من
کز نیکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نایکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی دساتانگوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست


_________________


آخرين ويرايش توسط golak در تاريخ چهارشنبه، 2 مرداد ماه ، 1387 19:10:49; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 2 مرداد ماه ، 1387 18:52:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

مرداب

از کتاب : آخر شاهنامه



این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
با تو گویم ، لولی لول گریبان چک
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
زلال تلخ شور انگیز
تکزاد پک آتشنک
در سکوتش غرق
چون زنی عیران میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
مرده یا در خواب مردابی ست
و آنچه در وی هیچ نتوان دید
قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : طعمه ای دیگر
اینت وحشتنک تر منقار
همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد
همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن : دیگری دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پکزاد تک آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 2 مرداد ماه ، 1387 18:54:27    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول


خزانی


از کتاب : آخر شاهنامه

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتنک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه سکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 2 مرداد ماه ، 1387 19:13:34    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

دوستان عزیز برای ارسال اشعاراخوان ثالث حتما به علامت اشعار زیر دقت کنید ..
اشعاری که علامت گذاری شدن یک بار ارسال شدن :wink:


آخر شاهنامه

0 کاوه یا اسکندر ؟ +
0 غزل 1 +
0 چون سبوی تشنه ...+
میراث+
0 گل+
مرداب+
0 غزل 2 +
خزانی+
0 دریچه ها +
گله
بازگشت زاغان
0 ناژو+
0 دریغ+
طلوع
غزل 3
0 بی دل+
0 آخر شاهنامه+
قولی در ابوعطا
0 چه آرزوها+
وداع
پیامی از آن سوی پایان
با همین دل ...
0 پیغام+
0 برف+
قصیده
سر کوه بلند ...
مرثیه
گفت و گو
0 ساعت بزرگ+
جراحت
رباعی
خفتگان
0 قاصدک+


#############

از این اوستا

0 منزلی در دوردست+
0 کتیبه+
0 قصه ی شهر سنگستان+
0 مرد و مرکب+
آنگاه پس از تندر
روی جاده ی نمنک
0 آواز چگور+
0 پرستار+
غزل4
0 در آن لحظه+
حالت
صبوحی
0 و نه هیچ+
0 سبز+
صبح
نماز
و ندانستن
0هنگام+
نوحه
0 راستی ، ای وای ، ایا+
رباعی
0 پیوندها و باغ+
0 زندگی+
ناگه غروب کدامین ستاره؟


#############

زمستان

0یاد+
0 نغمه ی همدرد+
ارمغان فرشته
خفته
بی سنگر
0 شعر+
سترون
0 در میکده+
هر جا دلم بخواهد
نظاره
0 به مهتابی که بر...+
سه شب
0 سگها و گرگها+
فراموش
0 فریاد+
0مشعل خاموش+
اندوه
قصه ای از شب
مرداب
برای دخترکم لاله و...
زمستان
گزارش
0 جرقه+
لحظه
روشنی
0 گرگ هار+
بیمار
فسانه
داوری
آب و آتش
پاسخ
سرود پناهنده
0 لحظه ی دیدار+
پرنده ای در دوزخ
پند
آواز کرک
0 چاووشی+
0 هستن+
باغ من
منظومه ی شکار

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 3 مرداد ماه ، 1387 12:09:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

گله

از کتاب : آخر شاهنامه

شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی
شهر پلید کودن دون ، شهر روسپی
ناشسته دست و رو
برف غبار بر همه نقش و نگار او
بر یاد و یادگارش ، آن اسب ، آن سوار
بر بام و بر درختش ، و آن راه و رهسپار
شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
پیموده راه تا قلل دور دست خواب
در آرزوی سایه ی تری و قطره ای
رؤیای دیر باورشان را
کنده است همت ابری ، چنانکه شهر
چون کشتی شده ست ، شناور به روی آب
شب خامش است و اینک ، خاموشتر ز شب
ابری ملول می گذرد از فراز شهر
دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران
گویند راز شهر
نزدیک آنچنانک
گلدسته ها رطوبت او را
احساس می کنند
ای جاودانگی
ای دشتهای خلوت وخاموش
باران من نثار شما باد

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 5 مرداد ماه ، 1387 14:40:26    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

بازگشن زاغان

از کتاب : آخر شاهنامه


در آستان غروب
بر آبگون به خکستری گراینده
هزار زورق سیر و سیاه می گذرد
نه آفتاب ، نه ماه
بر آبدان سپید
هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه
یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند
سپهر تیره ضمیر و ستاره ی روشن
جزیره های بلورین به قیر گون دریا
به یک نظاره شدند
چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن
هزار همره گشت و گذار یکروزه
هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار
هزارهمسفر و همصدای تنگ جبین
هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار
بر آبگون به خکستری گراینده
در آن زمان که به روز
گذشته نام گذاریم ، و بر شب اینده
در آن زمان که نه مهر است بر سپهر ، نه ماه
در آن زمان ،‌دیدم
بر آسمان سپید
ستارگان سیاه
ستارگان سیاه پرنده و پر گوی
در آسمان سپید تپنده و کوتاه

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 5 مرداد ماه ، 1387 14:42:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

طلوع

از کتاب : آخر شاهنامه

پنچره باز است
و آسمان پیداست
گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
رفته تا بام برین ، چون آبگینه پلکان ، پیداست
من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی
پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز
لذتم چون لذت مرد کبوترباز
پنجره باز است
و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا
مثل دریا ژرف
آبهایش ناز و خواب مخمل آبی
رفته تا ژرفاش
پاره های ابر همچون پلکان برف
من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا
آنک آنک مرد همسایه
سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود
آمده چون بامداد دگر بر بام
می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا
ایستد لختی کنار دودکش آرام
او در آن کوشد که گوشش تیز باشد ، چشمها بیدار
تا نیاید گریه غافلگیر و چالک از پس دیوار
پنجره باز است
آسمان پیداست ، بام رو به رو پیداست
اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار
می گشاید خوابگاه کفتران را در
و آن پریزادان رنگارنگ و دست آموز
بر بی آذین بام پهناور
قور قو بقو رقو خوانان
با غرور و شادهواری دامن افشانان
می زنند اندر نشاط بامدادی پر
لیک زهر خواب وشین خسته شان کرده ست
برده شان از یاد ،‌پرواز بلند دوردستان را
کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست
مرد اینک می پراندشان
می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پک
کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خک
با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر
می رماندشان و راندشان
تا دل از مهر زمین پست برگیرند
و آسمان . این گنبد بلور سقفش دور
زی چمنزاران سبز خویش خواندشان
پنجره باز است
و آسمان پیداست
چون یکی برج بلند جادویی ، دیوارش از اطلس
موجدار و روشن و آبی
پاره های ابر ، همچون غرفه های برج
و آن کبوترهای پران در فضای برج
مثل چشمک زن چراغی چند ،‌مهتابی
بر فراز کاهگل اندوده بام پهن
در کنار آغل خالی
تکیه داده مرد بر دیوار
ناشتا افروخته سیگار
غرفه در شیرین ترین لذات ، از دیدار این پرواز
ای خوش آن پرواز و این دیدار
گرد بام دوست می گردند
نرم نرمک اوج می گیرند ، افسونگر پریزادان
وه ، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست
چه طوافی و چه پروازی
دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان
خستگی از بالهاشان دور
وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور
در طواف جاودییشان آن کبوترها
چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان ، تا که باز ایند
من دلم پرپر زند ، چون نیم بسمل مرغ پرکنده
ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه
گردد کنده
مرد را بینم که پای پرپری در دست
با صفیر آشنای سوت
سوی بام خویش خواند ، تا نشاندشان
بالهاشان نیز سرخ است
آه شاید اتفاق شومی افتاده ست ؟
پنجره باز است
و آسمان پیدا
فارغ از سوت و صفیر دوستدار خکزاد خویش
کفتران در اوج دوری ، مست پروازند
بالهاشان سرخ
زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید
رسته لختی پیش
شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 8 مرداد ماه ، 1387 13:32:59    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

غزل 3


از کتاب : آ خر شاهنامه

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من
ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگنجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل سکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی ماندهاز نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 8 مرداد ماه ، 1387 13:37:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

وداع


از کتاب : آخر شاهنامه


سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
صدای گامهای سکوت را می شنوم
خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت سکت ماند سرانجام
چشمانم را اشک پر کرده است

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 9 مرداد ماه ، 1387 17:53:01    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

قولی در ابوعطا

از کتاب : آخر شاهنامه


کرشمه ی درآمد
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
زمام حسرت به دست دریغا سپرده ام من
همه بودها دگرگون شد
سواحل آشنایی
در ابرهای بی سخاوت پنهان گشت
جزیره های طلایی
در آب تیره مدفون شد
برگشت
افق تا افق آب است
کران تا کران دریا

حجاز 1
ببر ای گهواره ی سرد ! ای موج
مرا به هر کجا که خواهی
دگر چه بیم و دگر چه پروا چه بیم و پروا ؟
که برگهای شمیم هستیم را ، با نسیم صحرا سپرده ام من
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من

برگشت
کران تا کران آب است
افق تا افق دریا

حجاز2
چه پروا ، ای دریا
خروش چندان که خواهی برآور از دل
نخواهد گشودن ز خواب چشم این کودک
چه بیم ای گهواره جنبان دریا گم کرده ساحل ؟
که دیری ست دیری ،‌ تا کلید گنجینه های قصر خوابم را
به جادوی لالا سپرده ام من
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من

گبری
گنه نکرده بادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست
بمیر ای خشک لب ! در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست

برگشت
افق تا افق آب است
کران تا کران دریا
نه ماهیم من ، از شنا چه حاصل ؟
که نیست ساحل ساحل که نیست ساحل
دگر بازوانم خسته ست
مرا چه بیم و ترا چه پروا ای دل
که دانی که دانی
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده ام من
زمام حسرت به دست ددریغا سپرده ام من

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 9 مرداد ماه ، 1387 17:54:43    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

پیامی از آن سوی پایان

از کتاب : آخر شاهنامه


اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
مصب رودهای بی زمان بودن است
وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
همه خبرها دروغ بود
و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
باری ازین گونه بود
فرجام همه گناهان و بیگناهی
نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
زیرام خدایان ما
چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
گامهامان بی صداست
نه بامدادی ، نه غروبی
وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
خانه هاتان آباد
بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
بادا شما را آن نان و حلواها
بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
بر اینها و آنهاتان
بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
کنون او
این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
این است ماجرا
ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
برای ما چه می توانند کرد ؟
در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
تندیس من های شما پیداست
دیگر به تنگ آمده ایم الحق
و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
آه
آن نازنین که رفت
حقا چه ارجمند و گرامی بود
گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
گل بود ، ماه بود
با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
جان من و عزیزتر از جان من
بس است
بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
نه نیز خشمگین و نه دلگیر
دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد
اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
ما خسته ایم ، آخر
ما خوابمان می اید دیگر
ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
با صخره های تیره ترین کوری و کری
پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
تا پر کنید هر چه توانید و می توان
زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 10 مرداد ماه ، 1387 20:21:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

با همین دل و چشمهایم ، همیشه


از کتاب : آخر شاهنامه


با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،‌زیاست ،‌زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دلو چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم
همیشه

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

golak
مدير بخش طنز و SmS
مدير بخش طنز و SmS

وضعيت: آفلاين
5 مرداد ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3891
امتياز: 5031
تشکر کرده: 1352
تشکر شده 970 بار در 423 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 10 مرداد ماه ، 1387 20:32:31    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

قصیده

1
آخر شاهنامه

همچو دیوی سهمگین در خواب
پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب
درکنار برکه ی آرام
اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب
سوی دیگر بیشه ی انبوه
همچو روح عرصه ی شطرنج
در همان لحظه ی شکست سخت ، چون پیروزی دشوار
لحظه ی ژرف نجیب دلکش بغرنج
سوی دیگر آسمان باز
واندر آن مرغان آرام سکوتی پک ، در پرواز
گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می خواند
با صدایی چون بلور آبی روشن
غوکخای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می خواندند
با صداهایی چو آوار پلی ز آهن
خرد می گشت آن بلوری شمش
زیر آن آوار
باز خامش بود
پهنه ی سیمابگون برکه ی هموار
عصر بود و آفتاب زرد کجتابی
برکه بود و بیشه بود و آسمان باز
برکه چون عهدی که با انکار
در نهان چشمی آبی خفته باشد ، بود
بیشه چون نقشی
کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود
آسمان خموش
همچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود
2
من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته
در نجیب پر شکوه آسمان پرواز می کردم
تکیه داده بر ستبر صخره ی ساحل
با بلورین دشت صیقل خورده ی آرام
راز می کردم
می فشاندم گاه بی قصدی
در صفای برکه مشتی ریگ خک آلود
و زلال ساده ی ایینه وارش را
با کدورت یار می کردم
و بدین اندیشه لختی می سپردم دل
که زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟
باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می کردم
بیشه کم کم در کنار برکه می خوابید
و آفتاب زرد و نارنجی
جون ترنجی پیر و پژمرده
از خال شاخ و برگ ابر می تابید
عصر تنگی بود
و مرا با خویشتن گویی
خوش خوشک آهنگ جنگی بود
من نمی دانم کدامین دیو
به نهانگاه کدامین بیشه ی افسون
در کنار برکه ی جادو ، پرم در آتش افکنده ست
لیک می دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان
از ملال و و حشت و اندوه کنده ست
3
خوابگرد قصه های شوم وحشتنک را مانم
قصه هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی آفات را ایات
سوی بس پس کوچه ها رانده
کاروان روز و شب کوچیده ، من مانده
با غرور تشنه ی مجروح
با تواضعهای نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خک را مانم
روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری
می سپارم زیر پای لحظه های پست
لحظه های مست ، یا هشیار
از دریغ و از دروغ انبوه
وز تهی سرشار
و شبان را همچو چنگی سکه های از رواج افتاده و تیره
می کنم پرتاب
پشت کوه مستی و اشک و فراموشی
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین
غرقه در سردی و خاموشی
خوابگد قصه های بی سرانجام
قصه هایی با فضای تیره و غمگین
و هوای گند و گرد آلود
کوچه ها بن بست
راهها مسدود
4
در شب قطبی
این سحر گم کرده ی بی کوکب قطبی
در شب جاوید
زی شبستان غریب من
نقبی از زندان به کشتنگاه
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشه ی خورشید

_________________
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
 
نويسنده پيغام

unique78
كوچولو در حال راه افتادن
كوچولو  در حال راه افتادن

وضعيت: آفلاين
19 تير ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 24
امتياز: 28
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سكونت: france_paris

ارسالارسال شده در: جمعه، 11 مرداد ماه ، 1387 01:14:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با نقل قول

ارمغان فرشته

از کتاب : زمستان

با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها
برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کشکشهاش طرح گیسوانم تازه شد
سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر
ابر ها مانند مرغانی که هر دم می پرند
بر زمین خسسبیده نقش شاخهای بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز : کجایی مادر گمگشته ؟ قصدی ز آن سرود
لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید
جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غمهای من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
خنده ای ، اما پریشان خنده ای بی اختیار
خیره در سیمای شیرین فلک نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه یار
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابنک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود
چون فرشته ، آسمانی پیکری پر نور و پک
در کنار جوی ، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم : کیستی ؟ زیرا زبان در کام من
از شکوه جلوه اش حرفی نمی یارست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش باعطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان ، چشمان تو می پرسد از من کیستی
من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنیها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیر ای زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق ، ایین من است
نک برایت هدیه ای آورده ام از شهر عشق
تا که همراز تو باشد در غم شبهای هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهای تو در دریای هجر
اینک این پکیزه تن مرغک ، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گلها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهای من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می ستاید عشق محجوب من و حسن تو را

_________________
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
 
 رويت مشخصات كاربر كوچولو ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo Massenger شناسه MSN
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   اين مطلب توسط مدير قفل شده است . شما مجاز به ويرايش آن و يا ارسال جوابيه نمي باشيد .   ارسال تشکر

    صفحه اول سايت كوچولو -> اشعار -> شاعران نو پرداز

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدي
صفحه 4 از 8
  

پاسخ سريع در دسترس نميباشد

  


 



 

Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir



RSS Карта сайта