كوچولو
: بزرگترين سايت و فروم عاشقانه - تفريحي ايرانيان
عكس - والپيير - كارت پستال - شعر - داستان -
اس ام اس و جك - آهنگ - فيلم - بازي
خوانندگان - بازيگران - اخبار - هنر - بحث
blackrose كوچولووو ثبات يافته وضعيت:
آفلاين 23 دي ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 93 امتياز: 97
تشکر کرده: 0 تشکر شده 10 بار در 3 پست
محل سكونت: باغ رز
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:02:52
موضوع مطلب:
این جا، جای من نیست.
بر روی این زمین غریبم.
این آسمان، سقف خانه من نیست.
نباید به اینجا می آمدم.
این جا تبعیدگاه من است.
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
_________________ به شانه هايم ميزني كه تنهاييم را تكانده باشي به چه دل خوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه آدم برفي
نويسنده
پيغام
blackrose كوچولووو ثبات يافته وضعيت:
آفلاين 23 دي ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 93 امتياز: 97
تشکر کرده: 0 تشکر شده 10 بار در 3 پست
محل سكونت: باغ رز
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:05:58
موضوع مطلب:
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را میدیدم ز مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، بروی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون، مستانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد...
_________________ به شانه هايم ميزني كه تنهاييم را تكانده باشي به چه دل خوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه آدم برفي
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:13:02
موضوع مطلب:
عجب صبري خدا دارد.......
سارا جان دستت درد نكنه :wink:
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:14:22
موضوع مطلب:
پر بودم و سير بودم و سيرآب
و لذتم تنها اينکه ...
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شيرينی و شادی و بازی است محروم
اما ...
اين بس که می فهمم !
خوب است ...
احمق نيستم.
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:15:59
موضوع مطلب:
مريم بود که خدا را به زمين فرود آورد
و در چهره انسانش ساخت.
و قيصر بود که بر صليبش بالا برد و به چهار ميخش کشاند ...
اما باز کار مريم بود,
او خدا را از آسمان به زمين فرود آورد
و از زمين به آسمان دار بالا برد
و اين بار خدا از فراز دار, باز به آسمان تنهايی خويش صعود کرد.
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:16:30
موضوع مطلب:
مريم بود که خدا را به زمين فرود آورد
و در چهره انسانش ساخت.
و قيصر بود که بر صليبش بالا برد و به چهار ميخش کشاند ...
اما باز کار مريم بود,
او خدا را از آسمان به زمين فرود آورد
و از زمين به آسمان دار بالا برد
و اين بار خدا از فراز دار, باز به آسمان تنهايی خويش صعود کرد.
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:37:40
موضوع مطلب:
شراب و موسیقی در اسلام
ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ، اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد ؛ به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود :
قولوا لا اله الا الله تفلحوا
خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !
روزه چیست ؟ هیچ !
حج ؟ اصلا ندارد !
زکات ؟ اصلا !
قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا
یک چیز فقط فکری است :همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.
بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند و به توحید معتقد شدند و مردند ، احتمالا « شرابخوار » بودند ، « نماز نخوان » ، « روزه نگیر » ، « حج نکن » ، و .... بودند.
بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛ یعنی بعد از هجده ، نورده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.
همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟
از همان مکه نمی گوید که « آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها ، تا به توحید معتقد می شوید ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد » ! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .
محمد (ص) گفت :
فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما
یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛ اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ، ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است .
شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ، تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ، غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛ اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ، در عین حال که منافعش را هم قبول دلرد و می شناسد ، نفی اش می کند .
آدم حرف او را گوش می دهد ؛ اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ، ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد ! ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ، اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟
اصلا تو این را که این موزیک حماسی است یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!
موسیقی هزار شعبه دارد ، تاریخ دارد ، نقش های گوناگون دارد ، بنابر این وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛ برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !
« دکتر علی شریعتی »
( زن ، ص ۲۷۵ و ۲۷۶ و ۲۷۷ )
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:39:27
موضوع مطلب:
آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟
هنگامی دستم را دراز کردم
که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
« دکتر علی شریعتی »
( دفتر های سبز ، ص ۴۳ )
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:40:14
موضوع مطلب:
با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.
نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.
کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.
گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است. گویی بیمار رنجوری را می برد.
گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...
اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟
اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.
« دکتر علی شریعتی »
(هبوط ، ص ۷۶ )
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
badboy كوچولوووو خيلي فعال وضعيت:
آفلاين 27 شهريور ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 3105 امتياز: 3796
تشکر کرده: 166 تشکر شده 308 بار در 107 پست
محل سكونت: همین حوالی!!!
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 بهمن ماه ، 1386 00:40:25
موضوع مطلب:
با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.
نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.
کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.
گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است. گویی بیمار رنجوری را می برد.
گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...
اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟
اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.
« دکتر علی شریعتی »
(هبوط ، ص ۷۶ )
_________________ پسری هستم از جنس تنهايي كه
چشماني منتظر دارد و زخمهاي زمانه بر قلبش،
حكم مرگ را برايش صادر كرده است...
نويسنده
پيغام
admin مدیر كل سایت(سعيد) وضعيت:
آفلاين 8 اسفند ماه ، 1385
تعداد ارسالها: 17435 امتياز: 19321
تشکر کرده: 2693 تشکر شده 2219 بار در 842 پست
محل سكونت: تهران- پيروزي
ارسال شده در:
سه شنبه، 2 بهمن ماه ، 1386 19:34:58
موضوع مطلب:
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردن.
گدايي عشق مي كنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند...
اما همين كه مطمئن شدند....
مردانگي را در كمال نامردي به جاي مي آورند.
_________________ فاصله من با تو، يك حقيقت است: "دوري" !!! بيا اي دوست... فــاصــلــه هــا را كــــم كن
نويسنده
پيغام
Viper پيشكسوت كوچولو وضعيت:
آفلاين 29 ارديبهشت ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 794 امتياز: 1123
تشکر کرده: 3 تشکر شده 13 بار در 10 پست
محل سكونت: طهران - سه راه سیروس
ارسال شده در:
شنبه، 6 بهمن ماه ، 1386 12:17:41
موضوع مطلب:
پدر مومن من ... مادر مقدس من ....
پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
خوابم یا بیدارم، لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست، بگو که از آفتاب نیست
باور کنم یا نه، هرم نفسهات رو
ایثار تن سوز نجیب دستهات رو
نويسنده
پيغام
elena پيشكسوت كوچولو وضعيت:
آفلاين 3 فروردين ماه ، 1386
تعداد ارسالها: 367 امتياز: 616
تشکر کرده: 0 تشکر شده 38 بار در 23 پست
محل سكونت: tehran
ارسال شده در:
دوشنبه، 15 بهمن ماه ، 1386 10:49:30
موضوع مطلب:
شريعتي و نام خدا
... رهاشدم، رهاي رها شدم و ديدم که منم بي دخالت هيچکس، منم يک UPA "جزيره اي از چهارسو محدود به خويشتن"، جهان و هرآنچه در آن است زيرپايم و هيچکس در کنارم و هيچکس بر بالاي سرم، چه سلطنت پرشکوه خدايي!..
وجودي شدم شسته ولوحي شدم سپيد و گلي بي شکل در زير دست هاي آزاد خودم و در زير قلم زرين او! او؟ او کيست؟ خودم ، خود آزادي بخشم، پروردگارم ...مگر نه هرکسي به اندازه اي که خود آفريننده خويش است، به آفريدگار عالم همانند است؟
_________________ تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا كند كه بيايي!