از كتاب : "پرنده بي پرنده"
نام ترانه : "باغ وحش"
تو گلوش شكسته فرياد ، خيلي وقته رفته از ياد
شير باوقار جنگل ، پشت ميله هاي فولاد
روي يالاي بلندش ، سايه ي مرگش نشسته
نا نداره كه بغره شير پر غرور خسته
خسته از دوري چشمه ، خسته از اين قفس تنگ
غربت جنگل ريخته تو دو تا چشم عسل رنگ
نمي دونه چرا اينجا همه ميله ها بلندن
آدماي پرهياهو به سكوت اون مي خندن
شير پير باغ وحش شهر ما
يه ماهه هيچي نخورده آدما
نعره كن ! شير قشنگم! چرا بي صدا نشستي ؟
نعره سر كن تا بدونن كه هنوز تو زنده هستي !
نكنه غرور جنگل تو دلت نمونده باشه !
نكنه سكوت اينجا صدات رو سوزونده باشه !
ياد اين آدما بنداز كه تو اون شير بزرگي !
حريف صد تا پلنگي ، حريف يه گله گرگي !
نعره كن ! شير قشنگم ! چرا بي صدا نشستي ؟
حالا كه موقع خواب نيست ، واسه چي چشمات رو بستي ؟
شير پير باغ وحش شهر ما
ديگه دق كرده و مرده آدما !■
_________________
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...