ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 41 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 609

موضوع: اشعار طنز

  1. #1
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض اشعار طنز

    متن جالب یك خط در میان ......

    محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
    دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
    روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
    پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
    در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
    از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
    شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
    طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
    بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
    خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
    اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
    به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
    در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
    هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
    متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
    از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
    این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
    باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
    که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
    مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
    لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
    دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
    دوست صمیمی و وفادار تو هستم

    دوست خوبم

    اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .
  2. #2
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    اين روزا...

    اين روزا عمر عاشقي دو روزه
    ايشالا پي عاشقي بسوزه
    بلا به دور از اين دلا ي عاشق
    كه جمعه عاشقند وشنبه فارق
    گذاشته روي ميز من يه پوشه
    كه اسم عشق هاي بنده توشه:
    زري پري سكينه زهره سارا
    وجيهه و مليحه وثريا
    نگين ونازي وشهين ونسرين
    مهين ومهري و پرند وپروين
    چهارده فرشته و سه اختر
    دو ليلي وسه اشرف و دو آذر
    سفيد و سبزه گند مي و زاغي
    بلوند وقهوه اي و پر كلاغي ...
    هزار خانمند تو ي اين ليست
    با عده اي ك اسمشون يادم نيست!!
    گذشت دوره اي كه ما يكي بود
    خدا وعشق آدما يكي بود
    نا مه مجنون به حضور ليلي
    مي رسه اينترنتي وايميلي!
    شيرين مي ره مي شينه پيش فرهاد
    روي چمن تو پارك بهجت آباد!
    زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
    پله كه هست نيازي به كمند نيست!
    تو كوچه غوغا مي كنند و دعوا
    چهار تا يوسف سر يه زليخا!!!
    نگاه عاشقونه بي فروغه
    اگه ميگن عاشقتم دروغه!!!
    تو كوچه هاي غربي صناعت*
    عشقو گرفتن از شما جماعت!
    كجا شد اون ظرافت و كرشمه
    نگاه دزدكي كنار چشمه!
    كجا شد اون به شونه تكيه كردن
    كنارجوب آب گريه كردن؟
    دلاي بي افاده يا دش به خير
    دختركاي ساده يا دش به خير...
  3. #3
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    مرا ان شب مچل كردي و رفتي
    رقيبم را بغل كردي و رفتي
    مرا اهل دوا و چاي پر رنگ
    مرا اهل غزل كردي و رفتي
    حضورت اعتبار بازيم بود
    چكم را بي محل كردي و رفتي
    حواسم حين بازي مان كجا رفت
    اتل كردم متل كردي و رفتي
    تو هر چه با من بيچاره كردي
    شب ماه عسل كردي و رفتي
    من عادت كرده بودم به دماغت
    دماغت را عمل كردي و رفتي
  4. #4
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    حرفاي گريه دار

    حرفاي گريه دار نمي پسندين
    مي خوايد يه جک بگم کمي بخندين
    خوشا به حال اون که تو محلش
    هواي عاشقي زده به کلش
    کسي که قلبش اتصالي داره
    مي دونه عاشقي چه حالي داره
    با اينکه سخته باز دلنشينه
    طپش طپش واي از طپش همينه
    عاشق شدن شيدايي داره والا
    خاطر خواهي رسوايي داره والا
    وقتي طرف تو کوچه پيدا مي شد
    توي دلت يه باره غوغا مي شه
    صداي قلبت اونقدر بلنده
    که دلبرت مي شنوه و مي خنده
    دين و مرام و اعتقادت مي ره
    اوني که مي خواسته بگي يادت مي ره
    مي خواي بگي فدات بشم الهي
    مي گي که خيلي مونده تا سه راهي
    ميخواي بگي عاشقتم عزيزم
    مي گي که من عاعا،عاعا چي چي زم
    مي خواي بگي بيام به خواستگاريت
    مي گي هواي خوبي داره ساري
    کوزه ي ضربه ديده بي ترک نيست
    حال طرف هم از تو بهترک نيست
    مي خواد بگه برات مي ميرم اصغر
    مي گه تمنا مي کنم برادر
    مي خواد بگه بيا به خواستگاريم
    ميگه که ما پلا ک شصت و چهاريم
    اول عشق و عاشقي نگاهه
    نگاه مثل آب زير کاهه
    بين شماها عشق و ميشه فهميد
    از توي نگاها عشقو مي شه فهميد
    عشق اخوي آتيش زير ديگه
    نگاه آدم که دروغ نمي گه
    نگاه مي گه عاشقتم به مولا
    به قلب من خوش امدي بفرما ....

    ....
  5. #5
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    وصيت نامه

    بعد مرگم نه به خود زحــمت بسیار دهید
    نه به من بر سـر گور و کفن آزار دهید

    نه پی گورکن و قاری و غسال رویـــد
    نه پی سنگ لحد پــول به حجار دهید

    به که هر عضو مرا از پس مرگــم به کسی
    که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

    این دو چشمان قوی را به فلان چشــم*چران
    که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

    وین زبان را که خداوند زبان*بـازی بود
    به فلان هوچی رند از پی گفتـار دهید

    کله*ام را که همه عمـــر پر از گچ بوده*است
    پاک تحویل علی اصغر گچکار دهیــد

    وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیـــاه
    به فـــلان سنگ*تراش سر بازار دهید

    چانه*ام را به فلان زن که پی وراجی است
    معده*ام را به فلان مرد شکمخوار دهید

    در سر سفره خورَد فاطمـه، بی*دندان، غم
    به که دندان مرا نیز بــدان یار دهید

    ابوالقاسم حالت
    کاشکی زندگی زودتر لود شه و
    خلاص .....!
  6. #6
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض


    ..

    [SIZE=3:f26293ff52]خاطراتی از زمانی نازنین[/SIZE]

    آن زمان تازه جوانی بودمی
    دائما وردم کجا مقصودمی
    گر چه سربازی برای این وطن
    بود اعلایی ترین مقصود من
    گر چه سرابازی مرا مشغول داشت
    لیک این دل گاه جم مغفول داشت
    روزی از آن عهد رفتم بهرخیر
    سوی خاله حال پرسم هم به سیر
    ناگهان من را چو آن نیکو بدید
    برجهید از جا بسوی من دوید
    لاس و بوس وطنز و تکریم وچاخان
    تا کنون وی را ندیدم انچنان
    گفت خواهرزاده جان مردی شدی
    لایق زن تا که برگردی شدی
    من برایت دختری دیدم نکو
    تو به عمرت هم ندیدی مثل او
    پاک و مومن باشرف بس با حیا
    از هنرهایش بگویم تا کجا
    مختصر گویم که عکست پیش اوست
    دیده عکست عاشق دل ریش اوست
    گفته هر دم امد آن مرد رشید
    آوری پیشم که باید نیک دید
    من هم از تو بس هنرها گفته ام
    داشته ناداشته را هم سفته ام
    شب بیا تا سوی آن منزل رویم
    تا که شاید بر مراد دل رسیم
    انقدر گفت و پری پیکر ستود
    تا که دل را از جم مسکین ربود
    گفتمش پس خاله جان من می روم
    اول شب باز خدمت می رسم
    از محبتهایتان شرمنده ام
    نیش باز و با لب پر خنده ام
    گفت خاله تو چو فرزند منی
    او جگرگوشه تو دلبند منی
    دل برای وصلتت پر می زند
    بخت تو گویا که هی در می زند
    شاد و سرحال و دلی پر التهاب
    خاله را ترک وخیابان انتخاب
    بد مرا فکر و خیالاتی عجیب
    آرزومندی که آیا شد نصیب
    ناگهان فریاد و یک جیغ بنفش
    خاطرم آید به سنگی همچو نقش

    ...
  7. #7
    Aden

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    5,369
    2,350
    1,635

    پیش فرض

    اهل دانشگاهم رشته ام علافي*ست جيب*هايم خالي ست پدري دارم حسرتش يك شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب و خدايي كه مرا كرده جواب. اهل دانشگاهم قبله*ام استاد است جانمازم نمره! خوب مي*فهمم سهم آينده من بي*كاريست من نمي*دانم كه چرا مي*گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي*كار وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست! ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد! وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم
    ...
  8. #8
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    خسرو و فرهاد!

    با اجازه استاد نظامی گنجوی


    نخستین بار گفتش کز کجایی؟
    مبادا هم محل، هم خاک مایی؟
    چرا این دختر همسایه مان را
    تو کردی خواستگاری بی خبر،ها؟!
    چرا اورا تو کردی انتخابش؟
    بگفتا: مطمئنم از جوابش!
    بگفتا: نرخ مهرش با تو گفته؟
    بگفت: آن را که داده، کی گرفته؟!
    بگفتا: بیشتر من دارمش دوست
    بگفت: اما مهمتر، پاسخ اوست!
    بگفتا: دوستش داری چنان من؟
    بگفت: عشقت نه نان است و نه مسکن!
    بگفتا: ازچه رو دارد قبولت؟
    بگفت: او گفته با من بهر پولت!
    بخندید: این دلیلش نیست کافی!
    بگفت: آیا تو از خدمت معافی؟!
    به ضرب پول، بنده روسفیدم
    و سربازی خود را هم خریدم!
    تو حتی یک موتور گازی نداری
    خریدم من دو ماشین شکاری!
    تو یک آلونک کوچک نداری
    تو چون من خانه در پونک نداری!
    به دانشگاه بودم سخت ساعی
    ولی البته غیر انتفاعی!
    بنابراین دلیلش هست کافی
    نباید بیش از این مهمل ببافی
    بگفت: اما منم فرهاد عاشق
    بگفت: ازغصه اش باید کنی دق!

    ...
  9. #9
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    ...
    ای یار به جهنم که مرا دوست نداری
    از عشق تو هرگزنکنم گریه و زاری
    اگر روزی بری و یار بگیری
    الهی تب کنی فرداش بمیری
    الهی سرخک و اوریون بگیری
    تب مالت و فشار خون بگیری
    اگر بردی از این ها جان سالم
    الهی درد بی درمان بگیری
    الهی تو بمیری من بمانم
    سر قبرت بیام قرآن بخوانم

    ...
  10. #10
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    ..
    پسری هستم به سن سی و سه
    فارغ از درس و کلاس و مدرسه
    مدرک لیسانس دارم در زبان
    دارم از خود خانه و جا و مکان
    مردم و خواهم ز بهر خود عروس
    من بدون مرغ کی باشم خروس
    مبل و اسباب و لوازم هر چه هست
    پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت
    من نخواهم به خدا از هیچ کسی
    پول نقد زانتیا دارم بسی
    هرچه گوئی هست و تنها روی نیست
    چونکه بر سر اندکی هم موی نیست
    ترسم از بی همسری گردم تلف
    بر دهانم آید از اندوه کف
    کاش جای این همه پول و پِله
    گیر میکرد دختری توی تله
    می زدم بر پای او من روی خود
    می نمودم چاره درد موی خود
    گیسوانی عاریت چون یال اسب
    می نشاندم بر سَرَم با زور چسب
    زلف خود را چون پریشان کردمی
    حتم دارم دردلش جا کردمی
    آنچنان شوری زخود برپاکنم
    تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
    بارالها تو کرم کن دختری
    خود مرتب میکنم زلف سری

    ..
  11. #11
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,773
    2,365
    5,608

    پیش فرض

    حافظ در عصر جديد


    نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
    ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
    گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
    گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
    گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
    گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
    گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
    گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
    گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
    گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
    گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
    گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
    گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
    گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
    گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
    گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
    گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
    گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
    گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
    گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
    گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
    گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
    گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
    گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
    گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
    گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
    گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
    گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
    گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
    گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
    گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
    گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
    گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
    گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
    گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
    گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
    گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
    گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
    گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
    گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
    گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
    گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
    گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
    گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
    گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
    گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  12. #12
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    ...

    از در درآمدى و من از خود به در شدم"
    از ديدنت، به جان تو، كلى پكر شدم!
    باز آمدى كه ناله برآرى ز دخل و خرج
    از دست شكوه‏هاى تو، من خون جگر شدم!
    مى‏گفت روز پيش، "حسن" با پدر كه: من
    مغبون ز گفته‏هاى شما، اى پدر، شدم!
    من اهل ازدواج نبودم ز ابتدا
    خواندى به گوشم آن‏قدر آخر كه خر شدم!
    من خانه‏اى مصادره‏اى داشتم، دريغ!
    صاحب زمين بيامد و من دربدر شدم
    گفتم: به قرض، تر نشود شصت پاى من
    در منجلاب قرض، فرو تا كمر شدم!
    شد با ظهور "نظم نوين" وضع من خراب
    بد بود حال و روزم و از بد، بتر شدم!
    دنيا به مثل دوره عصر حجر شده است،
    يا بنده مثل آدم عصر حجر شدم؟!
    بر من مگير اگر پس از اين شعر آبدار
    چون استكان كنار سماور، دمر شدم!

    ...
  13. #13
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,773
    2,365
    5,608

    پیش فرض

    پشیمانی(شعر)




    "در ایامی که صاف و ساده بودم"
    به فکر درس و مشق افتاده بودم

    همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود
    سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود

    همـــــــه درها به رویم بسته بودم
    ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم

    ز خواب و از خوراک افتاده بودم
    بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم

    خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش
    پراندم از خــودم بیگانه و خویش

    بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم
    جگــرخون می شوم افتد چو یادم

    نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم
    دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم

    موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم
    حسابی خر شدم من گــــاف کردم

    زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر
    نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر

    نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی
    شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی

    ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم
    به شدت خویش را سانسور کــردم

    نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره
    نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره

    ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی
    فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی

    برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک
    ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک

    ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم
    چو خود می خواستم مجبور گشتم

    ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت
    ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت

    ز چت کردن نمودم توبه ای سخت
    خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت

    بکردم آی دی او را فـــــــــراموش
    نمــــودم لامپ خود را باز خاموش

    نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز
    خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز

    کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم
    کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم

    خـــــلاصه خویش را محدود کردم
    ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم

    سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم
    ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم

    نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه
    ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه

    دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم
    برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم

    شدم راضی به خــــــــــامه با مربا
    نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا

    هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم
    دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم

    همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی
    خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی

    خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او
    زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او

    چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته
    چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته

    همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام
    چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام

    خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود
    به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود

    نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان
    خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان

    شدم درتست، حــاذق چون قلم چی
    شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی

    چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور
    هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور

    ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم
    به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم

    پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب
    نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب

    درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه
    زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه

    درآوردم ســـــــــــری در بین سرها
    به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها

    بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک
    به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک

    پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا
    نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا

    دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی
    بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی

    به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی
    ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی

    شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران
    نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان

    گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب
    خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب

    نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم
    مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم

    به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم
    ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم

    چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی
    ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی

    شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست
    در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست

    شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی
    شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی

    شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر
    شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر

    بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی
    پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی

    گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت
    شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت

    سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم
    چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم

    بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه
    بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه

    هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم
    ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم

    نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی
    نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی

    نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم
    نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم

    خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش
    نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش

    در این اوضـــــــاع و احوال پریشان
    بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان

    که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار
    شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار

    به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی
    چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی

    بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش
    نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش

    بـــداد آن خویش گوشی را به دستم
    ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم

    بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد
    فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد

    پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش
    نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش

    ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم
    نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم

    بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید
    "کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید"

    ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی
    اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  14. #14
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,576
    22
    458

    پیش فرض

    ...

    [SIZE=3:b8dc5343ae]ديپلم[/SIZE]

    اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟
    مدرك ديپلمم اينجاست ولي كار كجاست؟
    هر كجايي كه من مدرك خود را بردم
    پاسخ اين بود كه يك پارتي پولدار كجاست؟
    روز و شب هر چه دويدم پي همسر گفتند
    از براي چو تويي همسر و غمخوار كجاست؟
    پدر دختره تا ديد مرا با فرياد
    گفت اوٌل تو بگو درهم و دينار كجاست؟
    خانه در جردن و شمران چه داري بچه؟
    پست و عنوان و يا حجره و انبار كجاست؟
    ست الماس و گلوبند زمرد كه به آن
    بكند دختر من فخر در انظار كجاست؟
    يك عدد بنز مدل 98 دو در
    تا كند فيس در آن در بر اغيار كجاست؟
    اعتياد ار كه نداري و سلامت هستي
    برگي پاكي ژن از دكتر و بهيار كجاست؟
    هر چه فرياد زدم حرف مرا كس نشنيد
    كه به دادم برسد؟ گوش بدهكار كجاست؟
    نيست چون بهر جوان عيب اكنون حمٌالم
    توي ميدان بكنم باربري، بار كجاست؟
    مدرك ديپلم خود را بفروشم به دو پول
    ايهالناس بگوييد خريدار كجاست؟

    ..
  15. #15
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,773
    2,365
    5,608

    پیش فرض

    روزگارم خوش نيست
    ژتوني دارم ، خرده پولي ، سر سوزن هوشي
    دوستاني دارم بهتر از شمر و يزيد
    دوستاني هم چون من مشروط
    و اتاقي که که همين نزديکي است ،پشت آن کوه بلند.
    اهل دانشگاهم !
    پيشه ام گپ زدن است.
    گاه گاهي هم مي نويسم تکليف،مي سپارم به شما
    تا به يک نمره ناقابل بيست که در آن زنداني است،
    دلتان تازه شود - چه خيالي - چه خيالي
    مي دانم که گپ زدن بيهوده است.
    خوب مي دانم دانشم کم عمق است.
    اهل دانشگا هم،
    قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم ميز
    عشق از پنجره ها مي گيرم.
    همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
    درسهايم را وقتي مي خوانم
    که خروس مي کشد خميازه
    مرغ و ماهي خوابند.

    استاد از من پرسيد : چند نمره ز من مي خواهي ؟
    من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
    پدرم استاتيک را از بر داشت و کوئيز هم مي داد.
    خوب يادم هست
    مدرسه باغ آزادي بود.
    درس ها را آن روز حفظ مي کردم در خواب
    امتحان چيزي بود مثل آب خوردن.
    درس بي رنجش مي خواندم.
    نمره بي خواهش مي آوردم.
    تا معلم پارازيت مي انداخت همه غش مي کردند
    و کلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
    درس خواندن آن روز مثل يک بازي بود.
    کم کمک دور شديم از آنجا ، بار خود را بستيم.
    عاقبت رفتيم دانشگاه ، به محيط خس آموزش ،
    رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

    در دانشکده اتوبوسي ديدم يک عدد صندلي خالي داشت.
    من کسي را ديدم که از داشتن يک نمره10دم دانشکده پشتک مي زد.
    دختري ديدم که به ترمينال نفرين مي کرد.
    اتوبوسي ديدم پر از دانشجو و چه سنگين مي رفت.
    اتوبوسي ديدم کسي از روزنه پنجره مي گفت «کمک»!
    سفر سبز چمن تا کوکو،
    بارش اشک پس از نمره تک،
    جنگ آموزش با دانشجو،
    جنگ دانشجويان سر ته ديگ غذا،
    جنگ نقليه با جمعيت منتظران،
    حمله درس به مُخ،
    حذف يک درس به فرماندهي رايانه،
    فتح يک ترم به دست ترميم،
    قتل يک نمره به دست استاد،
    مثل يک لبخند در آخر ترم،
    همه جا را ديدم.

    اهل دانشگاهم!
    اما نيستم دانشجو.
    کارت من گمشده است.
    من به مشروط شدن نزديکم،

    آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجويان،
    نبضشان را مي گيرم
    هذيانهاشان را مي فهمم،
    من نديدم هرگز يک نمره20،
    من نديدم که کسي ترم آخر باشد
    من در اين دانشگاه چقدر مضطربم.

    من به يک نمره ناقابل10خشنودم
    و به ليسانس قناعت دارم.
    من نمي خندم اگر دوست من مي افتد.
    من در اين دانشگاه در سراشيب کسالت هستم.
    خوب مي دانم کي استاد کوئيز مي گيرد
    اتوبوس کي مي آيد،
    خوب مي دانم برگه حذف کجاست.
    هر کجا هستم باشم،
    تريا،نقليه،دانشکده از آن من است.
    چه اهميت دارد، گاه مي رويد خار بي نظمي ها
    رختها را بکنيم ، پي ورزش برويم،
    توپ در يک قدمي است
    و نگوييم که افتادن مفهوم بدي است !
    و نخوانيم کتابي که در آن فرمول نيست.
    و بدانيم اگر سلف نبود همگي مي مرديم!
    و بدانيم اگر جزوه استاد نبود همه مي افتاديم!

    و بدانيم اگر نقليه نبود همگي مي مانيم
    و نترسيم از حذف و بدانيم اگر حذف نبود مي مانديم.
    و نپرسيم کجاييم و چه کاري داريم
    و نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نيست
    و اگر هست چرا يخ زده است.
    بد نگوييم به استاد اگر نمره تک آورديم.
    کار ما نيست شناسايي مسئول غذا،
    کار ما شايد اين است که در حسرت يک صندلي خالي،
    پيوسته شناور باشيم.
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

صفحه 1 از 41 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 609

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •