کاربری
کاربر گرامی به انجمن هاي تفريحي و عاشقانه كوچولو خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:

 

 

صفحه 1 از 24 1234561121 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 355

موضوع: داستان های عاشقانه و پند اموز

  1. #1
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    Award Star Gold 1 داستان های عاشقانه و پند اموز

    در اين تاپيك دوستان عزيز داستان هاشون رو بذارن باتشكر از همه كوچولوهاي نازنين .
    ویرایش توسط MELINA : 2011.03.16 در ساعت 15:22

  2. #2
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    Sonami021 مي نويسد :
    قلبم مال تو




    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


    تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...


    چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..


    دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


    دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...


    آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...


    اينم يكي ديگه:
    قضیه سر یه دختر و پسری بود که پسره چشم خودش رو هدیه میده به دختره. دختره هم که بعد از سالها چشم دار شد و نگاه کرد ، دید که رفیق پسرش (همون دوست پسرش !!) چشم نداره. بعدش گفت من رفیق نابینا نمیخوام.و ترکش کرد که بره. همون موقع پسره هم خیلی آروم بهش گفت. برو در امان خدا ولی مراقب چشمام باش


    جزیره



    در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.

    وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفتآيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفتاجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ دادزمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:


    زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  3. #3

    مدیر کل (سعید) "مدير كل سايت كوچولو"


    عضو
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,554
    تشكر ها
    13,612
    تشكر شده 18,532 بار در 2,232پست

    پیش فرض

    ٍٍEli مينويسد:
    "

    دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد
    کاملا از او نا امید شده بود از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد
    که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت
    دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود
    همه به عیادتش آمده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود
    که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود
    حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید
    پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش
    یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود دختر هم به احمقانه بودن
    آنها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد
    او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش
    که هر روز به عیادتش آمده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق
    دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد
    زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود
    ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
    دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی
    غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه
    حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر
    به پیشش برود و یا پسر خا له اش با آن همه احساس و ابراز محبت
    و آنوقت او عاشق بی احساس ترین آدم دنیا شده بود
    در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را
    که از پهلویش می آمد را پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود
    پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند....
    "

    ♥♥ سایت کوچولو هشت ساله شد! ♥♥



    كوچولوهاي عزيز ، حتما قوانين كلي فروم كوچولو را بخوانيد !



    ♥ هر چيزي كوچولو باشه، قشنگه ♥

  4. #4
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    hadsern مي نويسد :

    سلام اين دومين پست منه يكي از بهترين داستان هامو براتون ميزارم.اين داستان 100٪ ماله خودمه ثبت شده نيست ولي خوب ديگه...
    در هر صورت خيلي خوشحال ميشم نظرتون رو در موردش ببينم كه اگه قشنگ بود بازم از اينجور داستان ها بزارم...
    اميدوارم لذت ببريد.


    --------------------------------------------------------------------------------

    --------------------------------------------------------------------------------

    تولد

    مکان : یک جای شلوغ وسط خیابون

    زمان :5 تیر ..13



    منتظر دوستمم دیر کرده من ساعت 5 قرار داشتم حالا ساعت 5.30 .هی زنگ می زنه میگه "دارم میام ترافیکه". منم همینجوری یه جا وایسادم،یه پسره اونجاس با یه دختره که سوژه جالبین:

    اونجا کناره یه درخت وایساده خیلی وقته دارم می پامش، پسره زیاد گنده نیست دور و بر 20 بهش می خوره موهای ژولی پولی داره یه ته ریش هم داره شلوار پارچه ای و کفشی که معلومه یه ماهه واکس نخورده و یه تی شرت یشمی هم پوشیده اینا مشخصاتشه قدش هم تو مایه های 185 میزنه هنوز اونجا وایساده یه دختر هم با همون حس و حال گرفته یکم دور ترش وایساده و داره زیر چشمی نگاش می کنه دختر هم تو همون سن و ساله و یه مانتوی معمولی داره قدش هم 165 سنش هم تو همون مایه های پسرس، پسره یه جور بغض تو گلوشه می خواد داد بزنه قشنگ معلومه یک گل رو هم پشتش داره پر پر میکنه یه چیز دیگه هم دستشه که معلوم نیست از این فاصله مثل یه کادو می مونه ...

    هیچ حرفی بینشون نیست فقط گاهی یه چند تا نگاه...

    یکدفعه پسره قاطی می کنه داد میزنه فریاد میزنه قرمز شده داره می ترکه میگه "آی مردم به این دیونه بگین دوستش دارم به این بگین تولدش مبارک دیگه دارم خل میشم چی کار کنم" بعد رو به دختره می کنه گل و کادو رو رو بهش میگیره میگه "بیا بگیرش ،د بگیرش دیگه ، آخه چرا با من اینجوری میکنی"دختره هنوز هیچ چیز نگفته فقط یجوری سرش رو انداخته پایین و با شرم زیر رو نگاه میکنه.

    بعضی مردم وایمیسن یه نگاه میکنن، ولی زیاد طول نمیکشه و راهشون رو می کشن میرن.

    آروم میرم پیششون اون چند نفری که وایساده بودن ببینن چی شده، رفتن، حالا من موندم با اون دوتا، میرم جلو خودم رو معرفی میکنم "کیانوش هستم مددکار اجتمائی کمکی ازم بر میاد؟؟" پسره داد میزنه میگه" تو دیگه کی هستی بابا حالت خوشه" یکم آرومش می کنم و براش از آب سرد کن آب میارم یکم خنک شده ولی هنوز دختره حرفی نزده .

    دعوتشون می کنم تا با هم، به کافی شاپی که همون ورا میشناسم بریم.دختره به پسره یه نگاه می کنه و پسره هم با کراهت قبول میکنه...

    کافی شاپ یه جای تغریبا شلوغه با در و دیوار های قهوه ای و یه موزیک لایت مثل آهنگ Tonight .

    تو کافی شاپ یکم با هم حرف زدیم و آشنا شدیم یواش یواش بهم اعتماد کردن.

    پسره اسمش "مجید" و یجورایی بد عاشق دخترس اما بخاطر مسائلی که پیش اومده اونا باید از هم جدا بشن حالا دختره که اسمش "بیتا"ست، هدیه آخر رو قبول نمیکنه هیچ حرفی هم نمیزنه .

    نگاشون می کنم یه غم غریبی تو چشماشون هست ولی رو نمی کنن .

    به مجید گفتم خوب تعریف کن، چی شد که اومدین تو این خیابون شلوغ، این وسط قرار گذاشتین ؟؟؟

    میگه:" من می خواستم برای آخرین بار عشقم رو ببینم و آخرین هدیه رو بهش بدم اما اون اینجا قرار گذاشته هر چی بهش اسرار می کنم بریم یه جای دیگه نه حرف می زنه نه گل رو قبول میکنه نه هدیه رو نه چیزی می خوره فقط شده مجسمه دق من داره برای آخرین روز زجرم میده" .یه قطره اشک آروم از گوشه چشم "بیتا" می چکه ، مجید هم شروع می کنه گریه کردن می خواد اشک عشقش(بیتا) رو پاک کنه که بیتا نمیزاره این حرکت بیشتر عصبیش می کنه .آروم از دختره می پرسم خوب حرفت رو بزن، مجید حرف منو قطع می کنه می گه:" بابا حرف بزن دیگه تورو خدا جون مجیدت حرف بزن دیونم کردی" .دختره یکم فکر میکنه بعد آروم میگه "نمیخوام" می گم" خوب چی رو نمی خوای" (اینجا مجید دوباره گریه میکنه) میگه "یادگاری نمی خوام " بهش گفتم "چرا آخه؟؟ پس چرا حرف نمی زنی؟؟" با یه صدای مخصوص که انگار از ته چاه در میاد میگه "من نمی خوام جدا بشم ". اینجا من واقعا گیج شدم یکی نیست به من بگه سننه(به تو چه!)؟؟واقعا سر در نمیارم هم نمی خواد هدیه رو قبول کنه هم نمی خواد جدا بشه .

    مجید بهش میگه "دوستم داری؟؟" اما بیتا بعد یکم مکث میگه "نمیدونم".این دیگه داره حال مجید رو میگیره.

    می دونم الان دوستم کاشته شده ولی، یکم بیشتر کنجکاوی نشون می دم .دختره قراره بره خارج و دیگه نیاد و پسره وضعش جوری نیست که بتونه کاری بکنه واسه همین جفتشون بغض کردن .من یه پیش نهاد می دم می گم من ساکت می شم همین الان کادو رو باز کن !! یکم بهم نگاه می کنن مجید راضی نیست و بیتا هم یجوری اصلا نمی خواد اون کادو رو باز کنه،چون حدس میزنه توش یه عطره ولی بالاخره قبول میکنن.

    آروم کاغذ کادو رو که چند تا قلب و یه پس زمینه تیره داره رو باز میکنه .یه جعبه توشه ،تو چشای بیتا یه حالتی مثل پیروزی داره، انگار از قبل می دونست این چیه بازش می کنه یه جعبه دیگه توشه اون رو هم بازش میکنه باز یه جعبه دیگه !!مجید روش رو کرده اون ور اصلا نمی خواد ببینه .

    توی جعبه سوم دوتا جعبه دیگس آروم یکیش رو باز می کنه یه شیشه خیلی کوچیکه درش میاره یه مایع سفید توشه بی معطلی بعدی رو باز می کنه اونم یه شیشه هست که فقط توی اون یه مایع قرمز مثل خونه، مجید داره آروم گریه می کنه .

    بیتا آروم در شیشه اول رو باز می کنه ولی نمیفهمه چیه اما دومی معلومه خونه ،قبل از اینکه حرفی بزنه مجید بهش میگه "اینا اشکای منه برای تو برای اینکه بدونی یکی همیشه دوستت داره" اشک توی چشمای بیتا جمع شده هر دوشون یه حسی دارن که معلومه می خوان همدیگرو تو آغوش بگیرن ولی حضور من یا بودن تو کافی شاپ این اجازه رو نمیده بیتا آروم پا میشه دو تا شیشه رو می بوسه میزاره رو قلبش و آروم خارج میشه و مجید هم روی صندلی پهن میشه، مثل یه شکست خورده واقعی.

    وقتی بیتا در رو باز می کنه تا بره بیرون مجید داد میزنه "دیوونه تولدت مبارک"بیتا آروم نگاش می کنه و با چشمای تر میره بیرون مجید یدفعه بخودش میاد، بدو بدو میره از در بیرون و بلندتر خیلی بلند داد میزنه"دوستت دارم"...ولی بیتا توی مردم خیابون گم شده...
    _________________
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  5. #5
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    golak مي نويسد:
    داستان دیوانگی و عشق...

    --------------------------------------------------------------------------------

    زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

    ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

    ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

    چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬* همه قبول کردند.

    ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

    همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

    نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

    خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

    اصالت به ميان ابر ها رفت.

    هوس به مرکز زمين راه افتاد.

    دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

    طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

    حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

    آرام آرام همه قايم شده بودند و

    ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

    اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

    تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

    ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

    ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

    همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

    بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

    ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

    ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

    صدای ناله ای بلند شد.

    عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

    شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

    ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

    حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

    عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

    همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

    و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  6. #6
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    marde_tanha مي نويسد :

    دختر روستايي بسار زيبايي، به بازار مكاره رفت. در چهره اش سوسن و گل سرخ بود. موهايش به غروب خورشيد مي مانست و سپيده دم بر لب هايش مي خنديد.
    مردان جوان، تا اين دختر غريبه ي زيبا را ديدند، به دنبالش رفتند و دورش جمع شدند. يكي مي خواست با او برقصد و ديگري مي خواست به افتخار او كيك ببرد. و همه مي خواستند گونه اش را ببوسند. به هر حال بازار مكاره بود ديگر!
    اما دختر يكه خورد و وحشت كرد، و درباره آن مردان جوان، افكار بدي به سرش افتاد. آن ها را از خود راند و حتي به چهره يكي دونفر از آنها سيلي زد و بعد دوان دوان گريخت.
    غروب كه به خانه بر مي گشت، در دل گفت : « حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سر و پايند. اصلا نمي شود تحملشان كرد.»
    يك سال گذشت و در آن يك سال، آن دختر زيبا بسيار به بازارهاي مكاره و مردها فكر كرد. سپس بار ديگر، با سوسن و گل سرخ در چهره، غروب در موها و لبخند سپيده دم بر لب، به بازار مكاره رفت. اما اين بار، مردهاي جوان كه او را ديدند، از او روي گرداندند. و تمام روز تنها ماند.
    و غروب كه دختر به طرف خانه اش مي رفت، گريه اش گرفت و در دل گفت : «حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سرو پايند. اصلا نمي شود تحمل شان كرد.»
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  7. #7
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    vesna مي نويسد :

    مدت زيادي از تولد برادر سامي كوچولو نگذشته بود . سامي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
    پدر و مادر مي ترسيدند سامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سامي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،* بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
    سامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها سامي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  8. #8
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    vesna مي نويسد :


    یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
    ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
    خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
    پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
    حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
    خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
    پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
    پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند. [/B]
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  9. #9
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    marde_tanha مي نويسد :

    استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد ، از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ ... شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
    استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
    شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
    استاد پرسيد :
    خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
    يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
    حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
    شاگرد ديگري جسارتا“ گفت : دست تان بي حس مي شود .
    عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد
    ...و همه شاگردان خنديدند
    استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
    شاگردان جواب دادند : نه
    پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
    درعوض من چه بايد بکنم ؟
    شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
    استاد گفت : دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است .
    اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
    اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.

    فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.
    که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.
    به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،
    هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
    دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .
    زندگي همين است!
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  10. #10
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    marde_tanha مي نويسد :

    پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.
    _________________
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  11. #11
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    یکی بود یکی نبود
    يه روزی از روزا
    با يه دختری آشنا شدم.
    اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
    يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
    ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
    واسم با ديگران متفاوت بود.
    عاشقش شدم.
    عشق اولم بود.
    نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
    چه جوری نشون بدم
    که دوستش دارم.
    روز ها گذشت.
    من هم هر کاری که می تونستم می کردم
    که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
    يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
    دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
    همين جور عاشقش موندم...
    يه روز اومد گفت:
    " اين دوستمه اسمش سعيد هست."
    يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
    بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
    "خوشبختم."
    ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
    اون لبخند از ته دل نبود.
    فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
    که باز هم ناراحت نشه!
    يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
    "با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
    با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
    لبخند زدم و گفتم:
    "بله که می تونی."
    بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
    چندين ماه گذشت...
    يه روز بهم زنگ زد و گفت:
    "پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
    ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
    منگ شده بودم.
    يهو ديدم داره ميگه:
    "... کوشي؟ الوووووو...."
    گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
    گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
    گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
    ....
    اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
    ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
    خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
    فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
    خودش بود. بازم سر ساعت!
    در رو باز کردم.
    به چشماش زل زدم.
    هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
    گفت:
    "يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
    تا پنجشنبه بياد٬* نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
    همه چيز واسم مثل جهنم بود.
    نمی تونستم تحمل کنم.
    به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
    دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
    ....
    پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
    به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
    چقدر زيبا شده بود.
    اومد جلو و بهم گفت:
    "خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
    دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
    "نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
    گونش رو بوسيدم و گفتم:
    "خداحافظ!"
    حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  12. #12
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    وقتي كودك خوبي مي ميرد يك فرشته از بهشت به زمين مي آيد، و كودك مرده را در آغوش ميگيرد... بال هاي بزرگ و سفيدش را باز مي كند و از بالاي هر چيزي كه كودك به آن ها عشق مي ورزيده پرواز ميكند...، فرشته يك مشتِ پر گل مي چيند، و آن ها را به بالا، به پيش قادر مطلق، مي برد. آن ها ميتوانند، در بهشت زيباتر از زمين شكوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود مي فشارد. اما او آن گلي را كه بيشتر از همه دوست دارد را مي بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا مي كند تا در بزرگترين هم سرايي ستايش خداوند شركت كند...
    گل ها نمادي از انسان ها هستند، خداوند همه انسان ها را دوست دارد اما آنهايي را كه بيشتر دوست دارد را وقف ستايش خود ميكند.
    فرشته همان طور كه كودكي مرده را بالا، بسوي بهشت، مي برد، به كودك گفت: ” نگاه كن“ كودك صدايش را شنيد و چشمهايش را باز كرد، مثل اين كه در يك رويا بود ...
    آنها از بالاي مكانهايي كه كودك بازي مي كرد، پرواز كردند و به ميان باغ هايي با گل هاي زيبا رفتند. فرشته پرسيد:
    ـ كداميك از اين گلها را بايد با خود ببريم تا در بهشت بكاريم؟
    آن نزديكيها يك بوته ي زيبا و باريك گل رز ايستاده بود. اما دستي نا بكار ساقه اش را شكسته بود، و به همين خاطر همه غنچه هاي نيمه بازش پژمرده شده و در اطراف آويزان بودند. كودك گفت:
    - گل بيچاره! اين را بردار، ممكن است در آنجا گل بدهد و رشد كند.
    فرشته آن گل را برداشت و كودك را بوسيد. آنها تعدادي از گل هاي شكسته ي پر پشت را چيدند، همچنين چند بنفشه وحشي و گل لاله ي تحقير شده اي را هم با خود بردند. كودك گفت:
    - حالا ما يك دسته گل داريم.
    فرشته سرش را از روي تصديق تكان داد. ولي به سوي بهشت پروازنكرد....
    شب كاملا آرامي بود. آنها درآن شهر بزرگ ماندند و به طرف كوچه ي باريك محله هاي پايين شهر پرواز كردند. جايي كه انبوهي از پوشال و كاه ،غبار وخاكروبه ها جمع شده بود، آنجا تكه هاي بشقاب، خرده هاي گچ، لباس هاي مندرس و كهنه و كلاه هاي قديمي ريخته بود و همه اين چيزها منظره كوچه را به هم زده بود...
    و فرشته از ميان همه ي اين چيزهاي آشفته به تكه هايي از يك گلدان شكسته و تكه كلوخي كه از آن به بيرون خم شده بود، اشاره كرد. كلوخ با ريشه هاي قوي اما خشك شده ي يك گل صحرايي سرِ جايش نگه داشته شده بود و چون گل خشك شده بود كسي به آن محلي نمي گذاشت و دور انداخته شده بود.
    فرشته گفت:
    - آن گل حشك شده را با خودمان مي بريم. علتش را همان طور كه به پيش ميرويم برايت مي گويم... آن پايين در آن كوچه باريك، در زير زميني نمور، پسر بيمار و فقيري زندگي ميكرد. او از كودكي فلج بود. فقط وقتي حالش خيلي خوب بود ميتوانست، با تكيه بر چوب دستي اش، چند بار بالا و پايين اتاق برود... و اين حداكثر كاري بود كه او ميتوانست انجام دهد. براي چند روزي در تابستان اشعه هاي خورشيد به درون زيرزمين رخنه ميكردند و وقتي پسر كوچك آنجا در زير تابش خورشيد مينشست، دستش را جلوي صورتش مي گرفت و به خوني كه در انگشتانش جاري بود نگاه مي كرد و مي گفت:” آره، امروز اون بيرون اومده!“
    او جنگل را با زيبايي سبز بهاريش مي شناخت، تنها به اين خاطر كه پسر كوچك همسايه اولين شاخه ي سبز يك درخت آلش را برايش آورده بود و او آن را بالاي سرش مي گرفت و خود را در روياهايش در جنگلي از درختان آلش مي ديد. جايي كه خورشيد مي درخشيد و پرندگان آواز مي خواندند...
    در يك روز بهاري پسر همسايه برايش گلهاي صحرايي آورد كه اتفاقا يكي از گل ها با ريشه بود. بنابراين در يك گلدان كنار تخت نزديك پنجره كاشته شد و رشد كرد. رشد كرد و شاخه هاي جديدي داد و هر سال گل هاي تازه مي داد و بزرگتر مي شد. براي پسر بيمار آن گل تبديل به عالي ترين گل روي زمين شد. آن گل تنها گنج كوچك زميني اش بود. به آن آب مي داد، و مراقبش بود و گل نيز مي كوشيد تا از حداقل نوري كه از پنجره باريك مي تابيد نهايت استفاده كند. گل در روياهاي پسر پرواز مي كرد و فقط براي شاد كردن پسر بود كه رشد مي كرد و بوي خوش در اطراف مي پراكند.
    و زماني رسيد كه خداوند پسر را به سوي خودش فرا خواند. و الان يك سال است كه او پيش قادر مطلق است. براي يك سال گل در كنار پنجره فراموش شده ماند، و پژمرد.
    به همين خاطر در كوچه انداخته شد. و اين همان گل بيچاره است كه در دسته گلمان گذاشتيمش. اين گل نسبت به ساير گلهاي باغ ملكه شادي بيشتري توليد كرده و بخشيده است.
    كودك پرسيد :
    - اما، تو همه اين چيز ها را از كجا مي داني؟
    فرشته گفت:
    - من مي دانم، چون من همان پسري بودم كه بر روي چوب دستي راه مي رفت. من گلم را خوب مي شناسم.
    كودك چشم هايش را باز كرد و به صورت شاد و با شكوه فرشته نگاه كرد. در همين لحظه آنها به مكاني داخل شدند كه پر از شادي و آرامش بود. خداوند كودك مرده را در آغوش گرفت سپس او مثل فرشته دو بال در آورد. و دست در دست فرشته پرواز كرد. قادر مطلق گل صحرايي پژمرده را بوسيد، پس از اين بوسه بود كه گل صدادار شد و با آزادي و شادي بيشتري در همسرايي فرشتگان دور و نزديك هم آواز شد.
    كودك و گل صحرايي خوشحال بودند و آواز مي خواندند.

    ” گل صحرايي به ديگران شادي مي بخشيد حتي زماني كه مي بايست براي زنده ماندنش مي جنگيد... و خداوند او را بيشتر از گلهاي باغ ملكه دوست مي داشت. گل هاي باغ ملكه قوي و زيبا بودند، اما خداوند آن گل خشكيده را بيشتر دوست داشت چون در نهايت نياز ، ديگران را شاد ميكرد... خداوند همه انسان ها را دوست دارد ولي عشق خاص خود را نصيب آنهايي مي كند كه رنجشان را براي خودشان نگه مي دارند و شادي را به ديگران هديه مي كنند .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  13. #13
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    ana مي نويسد :

    کرگدن گفت: نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو میخارد.لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره های تورا بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز, دوست داشتن به قلب مربوط میشه نه به پوست. کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم, من فقط پوست دارم. دم جنبانک گفت: این امکان نداره, همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو کجاست, من که قلب خودم رو نمی بینم. دم جنبانک گفت: خوب, چون از قلبت استفاده نمیکنی, قلبت رو نمی بینی. ولی من مطمینم که زیر این پوست کلفت یکقلب نازک داری.کرگدن گفت: نه, من قلب نازک ندارم, من حتما یه قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه, تو حتما یک قلب نازک داری, چون به جای اینکه دم جنبانک رو بترسونی, به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکهدهن گشاد و گندت رو باز کنی و اون رو بخوری, داری باهاش حرف میزنی.کرگدن گفت: خوب این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: وقتی که یه کرگدن پوست کلفت, یه قلب نازک داره یعنی چی؟ یعنی اینکه میتونه دوست داشته باشه, میتونه عاشق بشه.کرگدن گفت: اینا که میگی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی... بذار رو پوست کلفت قشنگت بشینم , بذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب میگشت. فکر کرد بهتره همون اولین جملشو بگه.
    اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو میخاروند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش رو بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش میاد. اما نمیدونست از چی خوشش میاد. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتنه؟ اسم اینکه من دلم میخواد تو روی پشت من بمونی و مزاحمهای کوچولوی پشتم رو بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیازه, من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشه احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت میکنی, اما دوست داشتن از این مهمتره. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چی میگه.
    روزها گذشت, روزها, هفته ها و ماهها و دم جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست. هرروز پشتش رو می خاروند و هرروز حشره های کوچیکه مزاحم رو از لابلای پوست کلفتش بر میداشت و کرگدن هرروز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش رو می خارونه وحشره های مزاحمش رو میخوره احساس خوبی داره, برای یه کرگدن کافیه؟دم جنبانک گفت: نه, کافی نیست.کرگدن گفت: درسته کافی نیست. چون من حس میکنم چیزای دیگه ای هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تورو تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خوند, جلوی چشمای کرگدن. کرگدن تماشا کردو تماشا کردو تماشا کرد. اما سیر نشد.
    کرگدن می خواست همین طور تماشا کنه. کرگدن با خودش فکر کرد: این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یه چیز نازکاز چشمش افتاد.کرگدن ترسیدو گفت: دم جنبانک, دم جنبانک عزیزم, من قلبم رو دیدم,همون قلب نازکم رو که میگفتی, اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن رو دید. آمد و روی سر اون نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز, تو یه عالم از این قلبای نازک داری.
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  14. #14
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    مادررررررررررررر
    مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
    كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
    دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
    وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
    سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
    اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
    يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
    ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
    بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
    اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
    اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
    وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
    آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
    بنابراين مال خودم رو دادم به تو
    براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
    با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

  15. #15
    پیشکسوت کوچولو

    مدير بازنشسته


    عضو
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    351
    تشكر ها
    0
    تشكر شده 180 بار در 56پست

    پیش فرض

    الو سلام

    منزل خداست؟

    این منم مزاحمی که آشناست

    هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

    ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

    شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

    به ما که می رسد، حساب بندهایتان جداست؟

    الو

    دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

    خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

    چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر

    صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

    اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

    شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

    دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

    پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

    الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم
    دوباره زنگ می زنم، دوباره، تا خدا خداست .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

صفحه 1 از 24 1234561121 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره كوچولو

سايت كوچولو در سال 1385 افتتاح شده است. سايت و انجمن كوچولو به مرور زمان گسترده تر شد و جامعه مجازي كوچولوها شكل گرفت. در حال حاضر كوچولو بيش از شصت هزار كوچولو دارد.

ارسال پیام به مدیر سایت
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: