كوچولو٬ بزرگترين سايت عكس :: شعر :: مطالب عاشقانه و تفريحي و سرگرمي ايران - يه قصه تلخ
به سايت و فروم كوچولو خوش آمديد !!! جهت استفاده از تمامي امکانات سايت و فروم بايد وارد سايت شويد . اگر هنوز عضوي از كوچولو نشده ايد اينجا كليك كنيد. (شما هم كوچولو شويد)


براي رفتن به بخش هاي مختلف تالارگفتگو از منوي پايين استفاده كنيد

" صفحه اصلی كوچولو "        " تالار گفتگو كوچولو "         " فروشگاه اينترنتي كوچولو "         " تماس با مدير كوچولو "         " تبليغات ويژه در كوچولو "

بخشهاي فروم : سرگرمي * دوستيابي * دل نوشته ها * مشاوره * عكس * موسيقي *  اس ام اس * طنز * اشعار * فال * كامپيوتر و موبايل * عمومي * اطلاعيه ها * آموزش فعاليت

    هر چيزي كوچولو باشه، قشنگه!!!   *****     به سايت عاشقانه و  تفريحي كوچولو خوش آمديد      *****       براي رفتن به بخشهاي مختلف سايت و فروم، از منوي بالا استفاده كنيد      *****       تذكر مهم:  به علت آپديت روزانه سايت و فروم ، هر روز به فروم كوچولو و آرشيو اخبار سايت سر بزنيد  

  برترين ها براي شما!!!
توپ ترين گروه اينترنتي ايران!!!! عضويت رايگان برنج دانه بلند عرفان طلایی *** يكبار امتحان كني مشتري ميشي!!!
blocks

منوی اصلي كوچولو

لینکهای مفيد
صفحه اول
امکانات سایت
بخش خبری
بخش کاربری
دیگر بخشها

 

blocks

عضويت سريع در كوچولو

شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
 

blocks

تبليغات برتر كوچولو

 

 

 

blocks

ورود به كوچولو

نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .
 

blocks

20 ارسال آخر فروم

کل موضوعات 377
کل ارسال ها 110899
کل بازديد ها 2443388
کل پاسخ ها 110604
کل اعضا 12951
آخرين 20 ارسال انجمن

صندلي داغ كوچولو+آرشيو
ارسال شده توسط love-kh در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

.:| *مشاعره*|:.
ارسال شده توسط AliKoochooloo در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

مي بينم كه.....
ارسال شده توسط masoud6922 در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

بالايي سوال ، پاييني جواب
ارسال شده توسط mvafa_65 در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

مرورگر ها
ارسال شده توسط AliKoochooloo در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

***جمله سازي***
ارسال شده توسط mvafa_65 در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

دختر و پسرهاي پايين 18
ارسال شده توسط masoud6922 در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

دختر و پسرهاي بالاي18
ارسال شده توسط shooman در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

گفتگو روزانه كوچولوها
ارسال شده توسط sama در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

* چهره شناسي *
ارسال شده توسط mvafa_65 در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

درخواست موزيك از جانب شما...
ارسال شده توسط love-kh در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

تو بازنده ای زندگی
ارسال شده توسط gomnam در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

شعرهاي عاشقانه
ارسال شده توسط gomnam در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

بهترين عاشقانه ها...
ارسال شده توسط gomnam در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

دل نوشته ها ؛ در فراق تو ..
ارسال شده توسط gomnam در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

كتابهاي الكترونيكي
ارسال شده توسط AliKoochooloo در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

دل نوشته هاي عاشقانه
ارسال شده توسط gomnam در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

بحث كوچولو
ارسال شده توسط gomnam در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

طالع - روز -اعداد شانس-سنگ خوش
ارسال شده توسط sama در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

مطالب جالب
ارسال شده توسط AliKoochooloo در مورخه : پنجشنبه، 30 آبان ماه ، 1387

تالار گفتمان جستجو
 

غيره...: يه قصه تلخ

متفرقه
متفرقه



maryana می نویسد "

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی...

داستان بسيار تاسف انگيز و تاثير گذار از جامعه فعلي خودمان!!!!!شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!

" براي خواندن ادامه متن ، روي ادامه كليك كنيد!!!"



.*.*.*.*.*.*.*

استفاده از كليه مطالب و عكسهاي سايت،فقط با ذكر نام "سايت كوچولو"مجاز ميياشد

<<<براي خواندن چگونگي تبليغات در سايت كوچولو اينجا كليك كنيد>>>

 

.*.*.*.*.*.*.* سايت عاشقانه - تفريحي كوچولو .*.*.*.*.*.*.*

  

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.

غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

"

 

ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 30 تير ماه ، 1387 توسط admin


نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : yiz59rec
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

امين (امتیاز : 1)
توسط yalda-y در مورخه : دوشنبه، 31 تير ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
نميدونم اين داستان يا واقعيت اما توي اين مملكت خيلي ها زير خط فقر هستند آيا همه خودفروشي ميكنند ؟ خيلي ها واسه سير كردن شكم بچه هاشون كلفتي ميكنند . رخت ميشورند.پله تميز ميكنند . سبزي پاك ميكنند .خودفروشي راحترين و آسون ترين كاره نباد صورت مساله رو پاك كرد بايد حلش كرد . جاي دلسوزي نيست. پسرش هم عادت ميكنه يا خيلي خوب ميشه يا خيلي بد.



|(( (امتیاز : 1)
توسط javadt در مورخه : دوشنبه، 31 تير ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)



چه كنيم خوب؟؟؟ (امتیاز : 1)
توسط davoodgole در مورخه : سه شنبه، 1 مرداد ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
والله ما كه كاري از دستمون بر نمي ياد جز اينكه تاسف بخوريم واسه حاله اونا و واسشون دعا كنيم و اينكه خدا رو شكر كنيم كه خودمون اين جوري نيستيم



جواب yalda (امتیاز : 1)
توسط amanda (bahar@yahoo.com) در مورخه : پنجشنبه، 3 مرداد ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
شما بگرديد اگر جايي در قرن 22 رختشو خواست به ما هم بگيد!!!!!!!!!!!! از كجا معلوم شما هم اگر گشتيد و به شما كاري ندتدند اين كارو مجبور مي شديد بكنيد!



كمك (امتیاز : 1)
توسط javadhh در مورخه : پنجشنبه، 3 مرداد ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
با ميل من تماس بگيريد... javadhh@yahoo.com



یه راه حل (امتیاز : 1)
توسط aghigh در مورخه : جمعه، 4 مرداد ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
این اتفاق خیلی زیاد می افته اگه یه سری به مراکز بهزیستس و شیر خوارگاهها بزنید می بینید که خیلی از بچه ها یی که میارن اونجا مشکلشون همین بوده، یه راه حل می تونه این باشه که بچه ها تا زمانی که مادرشون یه کار آبرومند پیدا کنه اونجا باشن . چون از نزدیک خودم این مراکزو دیدم و کار کردم می دونم که خیلی به بچه ها رسیدگی می شه هم از لحاظ درسی و هم خوراک و پوشاک بلاخره باید یه مقدار سختی جدایی از مادر را تحمل کنن تا اوضاع روبه راه بشه!



به كدام بهانه (امتیاز : 1)
توسط 00salomeh در مورخه : جمعه، 4 مرداد ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
واقعا حادثه ي اسف باري است ولي ايا مي دانيد در ايران چندتا مثل امين داريم . اي کاش واقع بينانه تر مي ديديم ايکاش مي شنيدم من مي خواهم موضوع را از اين که هست باز تر کنم . مادر امين براثر فقر حاضر به تن فروشي به دو جوان شد . ان دو جوان که بودند ايا نه از همونوعانمان بودند ايا ان ها ادم نبودند .ادم نبودند واگر نه اين کار را نمي کردند ان دو پسر بودند مي فهميد در ايران چند تا از اين ها پيدا مي شود . مادر امين بي گناه بود وفقط به خاطر فقر اين کار را مي کرد اما من مي گوييم بعضي از دخترانوخانم ها هستند که ناخواسته وبه اجبار در دسترس اين جور ادم ها قرار مي گير ند . همه ي دختران ايراني . ساده ترين راهش همان در معرض چشم شان قرار گرفتن است . من به عنوان يک دختر زند گي خودم را مي گويم : من سالومه در يکي از مناطق جنوب کشور زندگي ميکنم هوا به شدت گرم است واوايل بر سر اصرار پدرم والان براي خودم چادر مي پوشم شما اقايون که از چادر سر کردن مجاز مي باشيد ولي از بين دخترها کدام يک چادر سر مي کنند . ايا مي دانيدچادر سر کردن چه قدر سخت است چه قدر خسته کننده و وقتي چادر مشکي بپوشي ودر هواي گرم جنوب بخواهي زير افتاب سرکش ان مسافت زيادي را طي کني چه قدر ازار دهنده است ان هم وقتي که سرتا پاسياه مي پوشي . اما چرا مي پوشم ؟ مي پوشم چون ميخواهم کمتر در معرض نگاه ها قرار بگيرم ايا تا به حال سنگيني نگاه ديگران را که با هوس به ادم نگاه مي کنند چشيده ايد .من چشيده ام ومطمئنا تمام دختران ايراني نيز چشيده اند . اري مادر امين تن مي فروخت تا بهاي نان بچه هايش را تامين کند . ولي من به چه بهانه اي در معرض نگاه ها قرار مي گيرم . اگر من در ان هواي گرم وافتاب شديد کلاه بر سر نمي گذارم تا کمتر جلب توجه کنم اگر خداي نا کرده روزي از شدت تابش افتاب سرطان پوست بگيرم مي گويند دختر بيچاره هنوز20 سالش نشده بود اگه روزي در هجوم تجاوز ديگران قرار بگيرم بي شک خودم را مي کشم ان وقت است که ديگر حرف مي سازند که خودش دختر درستي نبود. اگر جرات دارم که تنها يا با دوستانم به کنار دريا بروم که ديگر اگر سالم بر گشتم خدا مرا خيلي دوست داشته به کدام گناه ناکرده نه نمي شود گفت گناه نا کرده شايد غيبت کنم وزير اب کسي را بزنم اما هيچ وقت خودم را نمي فروشم ومايه ي لهو ولعب ديگران نمي شوم به کدام تن نفروخته مورد هجوم متلک هاي پسران قرار مي گيرم. شايد همه ي پسر هاي سايت کوچولو چشم ودلي پاک داشته باشند که اميدوارم واگر دارند اميدوارم که دوستان وهم نوعان خود را از اين کار باز دارند .وهر وقت دختري را مي بينند مانند گر به ها نشوند که بوي گوشت به مشامشان خورده است. چرا ما دختران اتگر بخواهيم امنيت داشته باشيم براي حضور دربيرون از خانه بايد لب

مطالعه ادامه این نظر ...
واقعا حادثه ي اسف باري است ولي ايا مي دانيد در ايران چندتا مثل امين داريم . اي کاش واقع بينانه تر مي ديديم ايکاش مي شنيدم من مي خواهم موضوع را از اين که هست باز تر کنم . مادر امين براثر فقر حاضر به تن فروشي به دو جوان شد . ان دو جوان که بودند ايا نه از همونوعانمان بودند ايا ان ها ادم نبودند .ادم نبودند واگر نه اين کار را نمي کردند ان دو پسر بودند مي فهميد در ايران چند تا از اين ها پيدا مي شود . مادر امين بي گناه بود وفقط به خاطر فقر اين کار را مي کرد اما من مي گوييم بعضي از دخترانوخانم ها هستند که ناخواسته وبه اجبار در دسترس اين جور ادم ها قرار مي گير ند . همه ي دختران ايراني . ساده ترين راهش همان در معرض چشم شان قرار گرفتن است . من به عنوان يک دختر زند گي خودم را مي گويم : من سالومه در يکي از مناطق جنوب کشور زندگي ميکنم هوا به شدت گرم است واوايل بر سر اصرار پدرم والان براي خودم چادر مي پوشم شما اقايون که از چادر سر کردن مجاز مي باشيد ولي از بين دخترها کدام يک چادر سر مي کنند . ايا مي دانيدچادر سر کردن چه قدر سخت است چه قدر خسته کننده و وقتي چادر مشکي بپوشي ودر هواي گرم جنوب بخواهي زير افتاب سرکش ان مسافت زيادي را طي کني چه قدر ازار دهنده است ان هم وقتي که سرتا پاسياه مي پوشي . اما چرا مي پوشم ؟ مي پوشم چون ميخواهم کمتر در معرض نگاه ها قرار بگيرم ايا تا به حال سنگيني نگاه ديگران را که با هوس به ادم نگاه مي کنند چشيده ايد .من چشيده ام ومطمئنا تمام دختران ايراني نيز چشيده اند . اري مادر امين تن مي فروخت تا بهاي نان بچه هايش را تامين کند . ولي من به چه بهانه اي در معرض نگاه ها قرار مي گيرم . اگر من در ان هواي گرم وافتاب شديد کلاه بر سر نمي گذارم تا کمتر جلب توجه کنم اگر خداي نا کرده روزي از شدت تابش افتاب سرطان پوست بگيرم مي گويند دختر بيچاره هنوز20 سالش نشده بود اگه روزي در هجوم تجاوز ديگران قرار بگيرم بي شک خودم را مي کشم ان وقت است که ديگر حرف مي سازند که خودش دختر درستي نبود. اگر جرات دارم که تنها يا با دوستانم به کنار دريا بروم که ديگر اگر سالم بر گشتم خدا مرا خيلي دوست داشته به کدام گناه ناکرده نه نمي شود گفت گناه نا کرده شايد غيبت کنم وزير اب کسي را بزنم اما هيچ وقت خودم را نمي فروشم ومايه ي لهو ولعب ديگران نمي شوم به کدام تن نفروخته مورد هجوم متلک هاي پسران قرار مي گيرم. شايد همه ي پسر هاي سايت کوچولو چشم ودلي پاک داشته باشند که اميدوارم واگر دارند اميدوارم که دوستان وهم نوعان خود را از اين کار باز دارند .وهر وقت دختري را مي بينند مانند گر به ها نشوند که بوي گوشت به مشامشان خورده است. چرا ما دختران اتگر بخواهيم امنيت داشته باشيم براي حضور دربيرون از خانه بايد لباسي بپوشيم که رنگ افتادهايي داشته باشد. چرا؟چرا؟چرا/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



بغض (امتیاز : 1)
توسط saghararian در مورخه : شنبه، 18 آبان ماه ، 1387
(مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
وحشتناکه. اما واقعیت و از اون تلختر اینکه چند تا دیگه از این امینها داریم که وسعت فکر و روحشون به اندازه اون نیست؟ چندتاشون میتونن مادرشون رو درک کنن. چندتاشون اصلاً درد مادرشون رو میفهمن؟ و ...


blocks

لینکهای مرتبط

· مطالب بیشتر در مورد متفرقه
· سایر مطالب نوشته شده توسط admin


پربازدیدترین مطلب در زمینه متفرقه:
يه قصه تلخ

 

blocks

امتیاز دهی به مطلب

امتیاز متوسط : 4.38
تعداد آراء: 26


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

 

blocks

انتخاب ها


 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 



   صفحه اول سايت               جستجو در كوچولو              آرشیو اخبار كوچولو              تالار گفتگو كوچولو          معرفی كوچولو به دوستان              ارتباط با مدير سايت كوچولو  

استفاده از كليه مطالب اين سايت فقط با ذكر نام سايت كوچولو مجاز مي باشد

Shamele Matalebe: Toop - eshgh - asheghaneh - kocholo - ax - aks - axe asheghaneh - iran - sher - bozorg - site kocholo - site asheghaneh - free 

Powered By Saeid Rahmati - Theme Design By NukeScripts.ir - Powered By PHP-Nuke [MashhadTeam] PHPNuke.ir